مرگ من
ان روز فرا می رسد
که ادمک رویایم
برای قاصدک خیالت
تاروپودی خالی از رویا
پرده بسازد


..........................
هر چند می دونم حالتو بهتر
ازحال من نیست
اما بی تو دارم خفه می شوم
منم
هر روز تابلوهای دلم را
با اشک چشمانم
می شستم
تا در روز گم شدنت
تابلوی دلم
بهونه گم شدنت نباشد

تو را نه عاشقانه
و نه عاقلانه و نه حتی عاجزانه
که تو را عادلانه در آغوش می کشم
عدل مگر نه آن است که هر چیزی سر جای خودش باشد؟

در دل هزاران بغض
وهم خیالم شده بود
سلامم را
تو پاسخ دادی
تیر عشق را تو به قلبم زدی
دنیا را بی تو نمی خواهم
ای زیباترین عشق...
راز دل را تو می دانی
مشق عشق را با تو تمام کردم
گل بی تو زیباییش به چه کار اید
لاله عشق را بی تو نمی خواهم
کتاب عشقم را با تو خواندم
من دیگر نخواهم گفت((کاش می مردم))

نه کسی جای تو را نگرفته
عزیزمی

